تبليغاتX
لحظه های بارانی من
لحظه های بارانی من

قبل از اومدن نگران مدرسه رفتنت بودم . الان دو ماهی میشه که مدرسه میری و هر روز راضی تر از روز قبل به خونه میای. با اینکه زمان مدرسه خیلی طولانیه و خوب نمیتونی حرفهاتو بیان کنی و حرفها رو بفهمی اما اونقدر علاقه داری که حاضر نیستی یه روز هم غیبت داشته باشی و یا اینکه دیر بری. اوائل تنها تقلیدی از صداها و کلمات میکردی و شعر میخوندی بی اینکه مفهومی داشته باشه و تنها ریتم رو رعایت می کردی. اما الان جملاتت شفافتر شده و گاهی هم با فارسی میکس می کنی و جواب میدی. مثلا اونروز میگی "بذار اول بریم هندزامونو واش کنیم بیایم". یا مثلا " مامی؟؟؟ شما هم مدرسه میرفتین نیمتونو رو بورد میزدن؟" بگذریم که رنگها و میوه ها رو به کلی انگلیسی شونو میگی. امیدوارم ازون ور بوم نیفتی.

تو کلاس چند تایی همکلاسی چینی دارین که هر بار به دیدنت میگن "سلام" تو این میون تو هم چند تایی هم کلمه چینی یاد گرفتی. البته تازه فهمیدم که تو مدرسه هم یه زنگ درس چینی دارین که یه چیزایی یاد گرفتی. چند روز پیش هم یه گزارش کامل از کارهات توی مدرسه دادن. 

دو هفته ای هم رفتین استخر و آب بازی کردین. که خیلی دوست داشتی. چند روزی اومدم و پیشت بودم. خیلی بامزه بود یه عالمه بچه، مثل ماهی تو آب. از همه جالبتر وقتی بود که از آب میومدین بیرون و تو صف می ایستادین و از سرما دست و پاهاتونو جمع می کردین. بعدش هم دخترا تو یه صف و پسرا تو یه صف دیگه میرفتین رختکن و معلم بیچاره با حوصلهء تمام یکی یکی کمک میکرد و لباسها رو تن بچه ها می کرد و بعدش میشمردتونو، صف می کرد و راه میفتادین و سوار اتوبوس مدرسه میشدین و میرفتین.



امروز هم تو مدرسه پارتی دارین و روزهای آخر مدرسه است.





نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط بهـــار

یکی از چیزهایی که خیلی توجهت رو جلب کرده رنگ پوست بچه هاست. اینجا اکثرا بچه ها سفیدن با لپهای گل انداخته. چند روز پیش بعد از مدرسه اومدی سراغم و گفتی: مامی؟ رژ صورتی داری؟ گفتم نه... رفتی و دیگه ازت خبری نشد. بعد چند دقیقه خیلی عادی اومدی و کتابت رو دادی که برات بخونم. نگاه کردم بهت و دیدم تمام صورتت رو رژی کردی. عصبانی شدمو گفتم این چه کاریه که کردی؟ مگه نگفتم پوست بچه ها لطیفه و نباید ازین چیزا بزنن به خودشون؟ خیلی طلبکارانه وایستادی و گفتی پس چرا همه بچه ها تو کلاس لپهاشون قرمزه؟ به سختی جلو خندمو گرفتمو برات توضیح دادم

اینم عکس از باران لپ گلی


دیروز هم برداشتی روی دست و سر زانوهاتو نقاشی کردی اینجوری:


 

اینم نی نی با لباس مدرسه:






نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط بهـــار

چه لذتی داره با تو هم قدم بودن. هر روز صبح از خونه تا مدرسه. آدم شب زنده داری هستی و صبحها سخت از جا بلند میشی و صبحانه ای نصفه نیمه میخوری و لحظه های آخر راه می افتیم و راه نه چندان نزدیک مدرسه رو با هم قدم میزنیم. هرروز سر راه دوست داری بری و به خاله سر بزنی که به خاطر دیر بودن معمولا نمیشه رفت و با عجله از جلو در میگذریم. تمام راه رو میدویم تا دوباره مدرسه ات دیر نشه. دویدنمون هم حکایتی داره. یا من پیشی میشم و تو هاپو. من میدوم و تو دنبال می کنی و از دستت فرار می کنم و نزدیک خیابون می گیریم و اونوقت نقش مامان پیشی رو بازی می کنی و از خیابون ردم می کنی بعد دوباره از دستت فرار می کنم و دوباره بازی از سر. اونقدر غرق نقشت میشی که خستگی دویدن به یادت نمیفته و با انرژی تموم راه رو میدوی. گاهی هم من پیشی میشم و تو موشی و دنبالت می کنم و میگیرمت. اما وقتهایی که خیلی دیرت شده معمولا تو دنبالم می کنی و نمیتونی بگیریم.

روزهای قشنگیه. مسیر مدرسه تا خونه، خنکای دلپذیر هوا و عطر گلها و چمنها و همراهی با تو نازنین صبحم را زیبا و زیباتر میسازه.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط بهـــار
   قیاس


هنوز درگیر قیاسی! بین دیروز و امروز. آنچه بود و هر چه هست. در پی هر قیاس هم نتیجه ای یکسان که هر بار تکرارش اعلانی برای محتویات افکارت میشود تا من بدانم چه در سر میپرورانی.

 یکی ازین نمونه ها که هنوز بعد از یک ماه دیدنش برات عادی نشده پلیس اینجاست که هر روز صبحمون را با صبح به خیرهای او آغاز می کنیم. و هر عصر به دیدنش لبخند میزنی و قبل از دیدنش میپرسی که به نظرت اونجا هست یا نه؟ و هر بار میخندی که مگه پلیس هم شلوارک به تن می کنه؟ اینجا پلیسهاش چه خوش اخلاقن! مگه نه؟ نمیدونم تو چه تصوری از پلیس داشتی! چه خوب که خیلی چیزها را نمیدونی.

توی راه مدرسه یه درمانگاه هست. اونروز پرسیدی به نظرت اینجا کجاست؟ گفتم به نظر تو کجاست؟ گفتی یه رستوران خیلی خوشکل که باید غذاهاش هم خیلی گرون باشه و توش هم خیلی قشنگ باشه! گفتم درمانگاهه. با تعجب به من نگاه کردی و گفتی راست میگی بهـــار؟ بعد هم رفتی تو مقیاسهای خودت. یادته یه درمانگاه بود خیلی خراب و کثیف بود. اصلا آدم حالش بد میشد میرفت اونجا. به فکر فرو میری و زمزمه می کنی اینجا همه چیز تمیز و قشنگه. مگه نه مامی؟ میگم اوهوم....





نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط بهـــار
   نقاشی


همیشه دوست داشتی رو تنت نقاشی کنی. اون روز تو جایی بهرام صف ایستاده بود و ما هم منتظر بودیم تا نوبتش بشه و کارش انجام بشه و بریم. چند نفری اومدن و تو صف ایستادن اول یه آقایی بود که یه رکابی و شلوارک تنش بود. سفید بود و درشت. روی تنش هم پر بود از خالکوبیهای رنگ و وارنگ. اونقد که دیگه پوستش دیده نمیشد. یه خورده نگاه کردی و بی خیال شدی. بعد از چند دقیقه یه دختری اومد و ایستاد تو صف. که اونم شده بود مثل دفتر نقاشی. یه نگاهی کردی و ذوق زده گفتی مامی اینجا میشه رو تنت هم نقاشی کنی!!! هیچ اشکالی هم نداره. میشه رفتیم خونه منم رو تنم نقاشی کنم؟! یه باشهء کشدار گفتم و سرتو با کارهای دیگه گرم کردم. خوشبختانه اونقدر خسته شده بودی که نقاشی کردن فراموشت شد. اما میدونم که یه روزی بازم یادت خواهد افتاد.

اینجا بچه بزرگ کردن کار خیلی سختیه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط بهـــار
   ...


تو راه مدرسه یه مجسمه فروشی هست که خیلی خوشت میاد تا نگاش کنی. پر از فواره و نیمکت و وسایل باغچه و ...



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط بهـــار

تو فرودگاه هنوز باورت نمی شد که داریم خداحافظی می کنیم. تازه میخواستی جدایی رو حس کنی که مهرداد به جای بوسیدن زهر آخرشو ریخت و یه گاز محکم از لپت گرفت. توهم گریه کردی. راستشو بخوای حال کردم خیلی شیطونه قربونش برم. همین بهونه ای شد که گریه هاتو تو دلت نریزی و هم این که خیلی احساساتی نشی. تو هواپیما اولش که خیلی سرگرم بودی و به قول خودت حال می کردی. بعد خوابیدی و نزدیک رسیدن بود که بیدارت کردم. یه خورده بی حوصله بودی. انگار تازه متوجه مسافت شده بودی و دوری رو داشتی حس می کردی. غذا آوردن برات کیکشو برداشتی تا بذاری تو کوله پشتیت. بهرام گفت چرا نمیخوری؟ گفتی میخوام نگه دارم تا ببرم برای مامانی. یاد فیلم هایدی افتادم و نگرانت شدم. غروب بود که رسیدیم ملبورن. تاریک بود و سردتر از حد انتظارمون. یه تاکسی گرفتیم و رفتیم. بی حوصله بودی. معترضانه نگام کردی و گفتی؟ ما اینجا چیکار داریم؟ برای چی اومدیم اینجا؟ برات حرف زدم و تو ضیح دادم  و چند دلیل آوردم و گفتم که اگر خوشت نیومد و اذیت شدی قول میدم که برگردیم. یه خورده آرومتر شدی. گفتی اما من بگم؟ یه چیزی رو نگفتی! میدونم تو اومدی اینجا که مجبور نباشی روسری سرت کنی!! بازم حرف زدم و توضیح دادم تا تونستم مجابت کنم که این دلیل اومدنمون نبوده. خونه خاله که رسیدیم چند تایی مهمون داشتن و باهاشون حرف زدی و بازی کردی و سرگرم شدی.

صبح رفتیم بانک تا ما کارهامونو انجام بدیم با خاله رفتی یه نقاشی کشیدی و زدن به دیوار بانک. و بعد هم یه چرخی تو فروشگاه زدیم و برگشتیم. بازم انگار یه حس دلتنگی داشته باشی زود بهونه می کردی و گریه سر میدادی. اومدیم خونمونو دیدیم. من که خیلی خوشم اومد اما تو گفتی اینجا چرا اینقد قدیمیه!! جلو خونه یه صندوق پست هست که با دیدنش خیلی خوشحال شدی ذوق زده گفتی حالا دیگه همه میتونن برامون نامه بفرستن.

چند روزی تو این حس و حال بودی تا اینکه یه دوست پیدا کردی و با هم بازی کردین و بعدش هم یکی دیگه و بازم یکی دیگه. ده روزی هم هست که میری مدرسه و حسابی سرگرم شدی.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط بهـــار

رفته بودیم یه فروشگاه که یه خورده هم شلوغ بود. من جلوتر رفتم. شما  هم با مامانی پشت سرم میومدین. جلو راهت چند تا خانوم تپلی وایستاده بودن و نمیتونستی راحت رد شی و بیای به من برسی. منم منتظر بودم تا بیای. چند لحظه صبر کردی و دیدی راه نیست باسنتو چپ و راست تکون دادی و بلند و با یه حالت بامزه و ریتمیک گفتی: " اتل متل تلنبه  بکش کنار قلنبه" همه خندیدن و راه رو برات باز کردن




نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط بهـــار

حدودا ساعت 3 بعداز ظهر بود که راضیت کردم تا ببرمت حمام. همین که رفتیم تو، درو محکم هل دادی، دستگیره از پشت تقی افتاد و ... ووووووووووووااای  توی حمام گیر کردیم. خیلی خوشبینانه که فکر کردم دیدم حداقل یک ساعتی تا زمان اومدن بهرام مونده (حالا اگه خیلی زود بیاد). تازه یادم نبود کلید با خودش برده یا نه؟!! حالا کلی هم کار دارم و صدای زنگ تلفن هم یکریز میاد... پوووف...

یه چند دقیقه ای شستمت و حمام کردنت تموم شد. یه خورده بی حوصله شدم و گفتم خب حالا چیکار کنیم؟ گفتی: وای ببخشید مامی، همش تقصیر من بود. گفتم: اشکالی نداره عزیزم. بیا فکر کنیم ببینیم چیکار کنیم. با یه حس خیلی خوشکلی گفتی: مامی جونم اصلا نگران نباش! همیــــشه یه امیدی هست!!!

اونقدر خوشکل این جمله رو گفتی که همه بی حوصلگی هام رفت. خندیدم و گفتم خب به نظرت چیکار کنیم تا بریم بیرون؟ گفتی الان باباجون میاد نجاتمون میده. گفتم اگه کلیدشو نبرده باشه چی؟ گفتی: مامی بیا یه کاری کنیم کلید داشته باشه! گفتم خب چیکار کنیم؟ گفتی اینجوری بگیم حتما کلید دار میشه و چشمهاتو بستی و آرووم آرووم زمزمه کردی : بهرام کلید داشته باشه... بهرام کلید داشته باشه و هی تکرار کردی و از منم خواستی بگم و منم همراهت هی تکرار کردم. گفتم خب حالا اینجوری بگیم چی میشه؟ گفتی : کلید میره میفته تو جیب بهرام!

 با هم یه چند باری این جمله رو تکرار کردیم . بعد از چند دقیقه گفتی: بهار جونی دیگه نگران نباش! بهرام کلید دار شد!! خب حالا بیا حباب بازی کنیم.

 یه خورده بازی کردیم و بعدش باز حوصلم سر رفت و خسته شدم. تلفن هم همچنان زنگ میزد و کلافگیمو بیشتر می کرد. بی حوصله نشستم روی توالت فرنگی. خوشگل نگام کردی و گفتی مامی گلم ناراحت نباش، حالا که ما اینجاییم، بیا آب بازی کنیم، بیا حال کنیم و خوش بگذرونیم. مگه چی میشه خب؟ فقط یه ذره لباسات خیس میشه که اونم اشکالی نداره، هوا گرمه زود خشک میشه... لباتو یه وری کردی و تاکید کردی بیا بهار جونی، بیا خوش میگذره هـــــــــــــــا. یه خورده آب بازی کردیم. اومدن بهرام خیلی طول کشید. حسابی خسته شده بودم ،خواستم دیگه شیشه رو بشکونم. گفتم تا صد میشمرم اگه نیومد میزنم شیشه رو میشکونم. شمردیم و تموم شد یه ضربه زدم به شیشه. صداش اذیتت کرد و گوشهاتو گرفتی، اما نشکست خواستم دوباره بزنم. معترضانه گفتی: مامی مگه ما نخستی سان( انسان نخستین) هستیم که ازین کارا انجام بدیم؟ این کارا کار بخشیاس( وحشی ها) ما که بخشی نیستیم. ووووووووااااییییی دیگه فقط میخواستم بخورمت. بی خیال شکستن شدم و بازی کردیم.

بالاخره ساعت 4:45 بهرام اومد و درو باز کرد و پریدیم بیرون. با اینکه خیلی طولانی شد اما حرفهای تو اونقدر شیرین بود که اصلا گذر زمان رو حس نکردم. خلاصه حسابی خوش گذشت.




نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط بهـــار

همیشه سر جای خودت میخوابی فقط بعضی وقتایا با من یا با مامی، چون تو تختمون سه تائی جا نمیشیم.

 یه روزی که با من خوابیده بودی:

بهرام ... . بله گلم    بهرام ، میگم کاش من و تو آبجی داداش بودیم . چرا گلم؟ آخه اونوقت میتونستیم همیشه باهم بازی کنیم و تو مجبور نبودی سرکار بری. ..... آره خوب بود  ولی عسلم بابامون کی میشد اونوقت؟ .. بهرام یکی میشد دیگه . بعد چند لحظه فکر میکنی.... نه بهرام دوس ندارم بابام یکی دیگه باشه... چرا خوشگلم؟   آخه باباهای دیگه با بچه هاشون خوب بازی نمی کنند!.... نه ولش کن اصلا تو هم بابای منی هم داداش من،   باشه....؟  باشه گلم.

 آخ جون چه داداش نازی دارم . داداش نازم شبت بخیر. وای چه شب خوبی بود امشب، داداشمو پیدا کردم.

 خلاصه از اون به بعد هم آبجی داداشیم هم  دخمر و بابا.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط بهرام
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها


Blog Skin
Free counter and web stats